من باز جامانده ام...از چه؟...نمی دانم
درد و لذت.... مکمل هم هستند ومن باز در اوجم .....گرم از افکار تازه روییده شده ام در درد ها و لذت ها یم
گستاخی دنیا را می بخشم....و گستاخی انسان ها را به خودشان...می بخشم ...نه به این علت که روزی بخشیده شوم..می بخشم تا فرار کنم...از انسان ها...از این اشرف برتر...از این عاقل ترین ها..از این ناطق ترین ها
....سهراب گفت: کفش هایم کو ؟
به قطع سهراب هم به دنبال راه فراری می گشته است تا شاید اسوده ... بی حضور سایه ها...لحظه ای پیدا کند گمشده...و لحظه را بچسباند به قلمش و بنویسد...از کفش های گم شده اش
کفش هایم را پس ندهید...من بدون کفش زاده شده ام....و رها ..فرار میکنم...از این تمدن اجباری




